کلاس پیانو ثبت نام کردم. یه ساعت دیگه باید اولین جلسه مو برم.هیجان دارم ولی نمی دونم چرا معده م اذیته. شاید به خاطر چایی باشه. خیلی وقت بود چایی نخورده بودم. حتی صبح با صبحونه. حالا امروز هوس کردم دم کردم یه لیوان دو لیتری! چایی خوردم.حالا می بینم معده م یه جوریه. کلا مث آدم نیست که کارام. یا از اون ور بوم میفتم و اصلا چایی نمی خورم،یا از این ور میفتم و یه لیوان بزرگ رو یه جا سر می کشم
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
امروز هوا جوریه که آدم دلش نمی خواد توی خونه بمونه. دلم می خواد بریم بیرون با ماشین بچرخیم و دور بزنیم.ولی امروز ماشین نداریم ماشینمون دست دوست همسر جانه تا فردا. این آقای شوهر هم تنبل تر از اونه که باهام بیاد بریم پیاده روی. دیگه واسه خودم نشستم لب پنجره بیرونو تماشا می کنم فقط. کاش الان خوزستان بودیم. می رفتیم به قول خودمون صحرا. واسه خودمون آتیش روشن می کردیم و لذت می بردیم. یعنی اونقدری دلم هوای خوزستان رفتن کرده که نگو. این هوا، مال اونجا بودنه. جون می ده واسه صحرا رفتن. به خصوص باغ خونه ی ننه و آلاچیقش
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
خیلی وقته می خوام برم شهر لوازم خانگی اما جور نشده برام. اینقدر که همه جا تبلیغاتشو با چهره ی پژمان جمشیدی می بینم، دوس دارم برم ببینم چه خبره. چیا دارن. حالا با آقای شوهر جان صحبت کنم ببینم فردا اوکیه بریم یا نه. البته از یه طرف هم می ترسم برم گاهی وقتا همینطوری بدون نیاز به خرید می ریم بیرون، بعددوتایی با دست پر برمیگردیم خونه اونم چیزایی که لازم نداریم ولی دیدیم دلمون خواسته خریدیم. نمونه ش همین چند روز پیش بود. رفتیم واسه شکیب کاپشن بخریم، بعد دوتا پیرهن ست هماز همونجا خریدیم!اون از رنگ پیرهنه خوشش اومد، منم چون اون خرید دلم خواست!دوباره می خواست یه دونه از همون پیرهنا مدل کلاه دارشمبرداره باز ست کنیم که نذاشتمش دیگه خود پیرهنه بدون کلاه هر کدوم نهصد تومن بود. کلاه دارش هر کدوم یک و دویست.نمی دونم همونم که خریدیم واسه چی مون بود چشممون دید، دلمون خواست. حالا شهر لوازم خانگی پر از وسایل خونگی و گرون باید باشه. خدا رحم کنه
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
دیروز پیانو خریدم البته ساز مورد علاقه م گیتاره. ولی به خاطر مشکل عرق کردندستام مجبور شدم بذارمش کنار. حالا باید از نو پیانو رو شروع کنم.امروز یه ده جلسه کلاس دانلود کردم قبل از رفتن سر کلاسیه مقدار تمرین کنم یه چیزی یاد بگیرم که صفر صفر نباشم. ولی فک کنم استاد داشتن یه چیز دیگه س. حالا یکی دو ماه خودم کار کنم ببینم چطور می شه چقدر راه میفتم،بعد می رم کلاس و درست حسابی شروع می کنم. شایدم همین فردا رفتم کلاس ثبت نام کردم
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
پنجشنبه شانزدهم آذر ماه، تولدم بود. این بار بالاخره من و آقای شوهر کنار هم بودیم. سال های قبل واسه تولدم همیشه اون اصفهان بود من خوزستان. برنامه داشتم واسه غروب پنجشنبه که بیرون بریم و یه جشن کوچیک دو نفره بگیریم. ولی نشد.دوست شوهر جان بهش زنگ زد که پنجشنبه تولد دختراشهو ارکستر دارن. اصرار کرد که حتما بریم. باز خانمش هم با من تماس گرفت و دعوتمون کرد. گفتم تولد خودمه و برنامه دارم. گفت قبلش برو یا فرداش. خلاصه اینقدر اصرار کرد که گفتم باش. حالا تولد دخترای اونا یکی هفتم آذر بود یکی هفدهم. خلاصه رفتیم دوتا کادوی غول پیکر واسه بچه ها گرفتیم. به عمرم کسی کادوی این سایزی به خودم نداده هنوز چهارشبه شب وقتی ساعت از 12 گذشت، دیدم شوهر جانرفت و کادو به دست اومد. بازش که کردم یه گردنبند خوشگل بود. خوشم اومد. ولی راستش اگه ازم می پرسید چی می خوام بهتر بود.من چیز دیگه ای مد نظر داشتم. ولی عیب نداره. اونم می خرم دیگه اینکه زورم اومد روز تولد خودم به بقیه کادو دادم آدم اون روز رو فقط باید کادو بگیره.خلاصه اینکه تولدم بهم نچسبید. چون جشن واسه یکی دیگه بود. هر چند تولد منم اونجا تبریک گفتن ولی فایده نداشت.
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
دوست داشتم تحویل سال رو کنار خانواده م باشم. شکیب هم دوست داشت خوزستان باشیم. ولی چون پرستار مادرشوهرم رفت مسافرت، مجبور شدیم بمونیمتا برگرده بعد ما راه بیفتیم بریم. خیلی از دست خواهر شوهرم کفریم. بیشعور خودش اینجاستبرنامه ای هم واسه مسافرت نداره. بعد پا نمی شه بیاد پیشمامانش بمونه حداقل ما به تعطیلاتمون برسیم. دوازده ماه سال که رسیدگی به مادرش با ماست. حداقل یه پونزده روز خودش بیاد کنارش باشه. گیری افتادیما. بیخیال اصلا. امیدوارم امسال سال خیلی خیلی بهتری باشه نسبت به سال های قبل. امیدوارم بتونیم به زودی مستقل بشیم و خونه ی خودمون روداشته باشیم. آرزو می کنم امسال پر از سلامتی و شادکامی باشه واسه همه. پر از آرامش و امنیت و لحظه های قشنگ. پر از اتفاقای خوب. آرزو میکنم همه جیبشون پر از پول و ثروت باشه و بی نیاز باشن. آمین
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی